تبلیغات
وصال

وصال
*** آینده برای توست ، حتی اگر این فردا ، لحظه ای اندک باشد ***
یا رفیق


تولدم بود... بدترین تولد عمرم...

خدایا شکرت... چون اون روز جلوی یه سری اتفاقایی بدی که ممکن بود بیفته، گرفته شد... 

حالا باید نذرمو ادا کنم...تازگیا خیلی تو فکرم، حتی تو محل کار هم کلی حواسم پرته و این 

باعث دردسر میشه... می ترسم...کارم رو هواس... توکل بر خدا

دنیا گاهی خیلی پیچیده میشه و آدم رو در پیچ و خم راه های پر ماجراش غرق میکنه...

 راه هایی که چه بخوای چه نخوای باید بری

گاهی فکر می کنی همه چی درست میشه ، اما دریغ که اون راه اشتباس... 

گاهی ماجراهایی برات پیش میاد که نمیدونی چرا ... اصلا دلیل رویدادن این اتفاقای عجیب

 رو نمیفهمی... روز تولدم، روز بد و عجیبی بود... ترم گذشته دانشکده، ترم خوب و بدی بود...

 امسال ، سال پر ماجرا و ساده ای بود...

چقــــــــــدر پارادوکس...

آره زندگی پر از این تناقض هاست که خیلی وقت ها دلیلشو متوجه نمیشیم...

 فقط میدونم عجیب شدم... عجیب

دلم یه مسافرت می خواد... دلم هوای حریم حرمشونو کرده... آقا جان من رو هم بطلبید

خدایا بی نهایت ها بار شکرت



برچسب ها: تولد، دنیا، روزگار، اتفاق، راه، پارادوکس، روزنوشت،
[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
باز هم شروع یه روز جدید، خدایا بی نهایت ها بار شکر

ماه رمضان تازه تموم شده، امیدوارم تاثیرات مثبتش در کالبد جسم و روحمون هر روز پرنگ تر
 
بشن و زشتی های درون و برونمون رو محو و نابود کنن

وقتی وارد وبلاگم شدم نمیدونستم چی باید بنویسم گاهی بدون این که بدونم برای چی و چرا

دست به قلم میبرم، اما برای چند لحظه میمونم چی بنویسم

چی بنویسم... چی بنویسم.... اصلا باید بنویسم... واجبه.... 

دو روز پیش یکی از اقوام تو نت دنبال رمان میگشت برای چند لحظه منم نگاهی انداختم

اتفاقی خلاصه یه رمان رو خوندم و بهش گفتم اینو دانلود کن بعد از این حرفم یهو دیدم اسم

شخصیت های داستان در زندگی واقعی من، همنام دو شخص هستند

نمیدونم چرا اما رغبت بیشتری برای خوندنش پیدا کردم وقتی این داستان رو خوندم برام جالب

 بود چون روحیات و حتی چهره توصیفی شخصیت زن داستان شبیه کسی بود که من 

میشناختم و حتی چهره توصیفی شخصیت مرد داستان هم شبیه شخص دوم بود.

برام خیلی جالبه، چون اسم فرزند این دو شخصیت داستان همون اسمی بود که اون خانم

 همیشه دوست داشت روی بچش بذاره و حتی نوع تربیت بچه ها 

منو به فکر فرو برد به فکری که چند ساله مهمون ذهنم شده و گاه و بیگاه بهم سر میزنه 

به این که آیا دیدن و خوندن این داستان اتفاقی بوده یا یه نشونس

اسم شخصیت ها... روحیاتشون... چهره هاشون... نمیدونم

در هر صورت توکل بر خدا، ان شاءالله هر چی خیر و صلاح همون پیش بیاد. رها شدن در دست

دوست، اعتماد به بهترین یاور

زیباست... زیبای زیبا و البته آرامش بخش 

شخصیت زن داستان زن صبوری بود که با یاری خدا ،صبر، ایمان و عشقی که بین اون و 

همسرش بود،بعد از چند سال زندگی پر تشنج در کنار مردی بی قید، عاقبت زندگیش طعم

 شیرینی پیدا میکنه. 


بگذریم...

در پناه حق 



افسران - خدایا دوستت دارم همین....

برچسب ها: داستان، رمان، صبر، نوشتن، خیال، اتفاق ساده، نشانه،
[ یکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 09:48 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
این متن رو جایی خوندم خیلی خیلی خوشم اومد




عشق از نگاه من و تو تشکیل می شود

گاهی تمام من به تو تبدیل می شود

وقتی به داستان نگاه تو می رسم، یکباره شعر وارد تمثیل می شود

ای عابر بزرگ که با گام های تو، از انتظار پنجره تجلیل می شود

تا کی سکوت مبهم شب های انتظار، بر دیدگان غم زده تحمیل می شود

یک روز هم به پاس غزل های چشم تو، بازار وزن و قافیه تعطیل می شود

آن روز هفت سین اهورایی بهار موعود با سلامت تو تکمیل می شود





اللهم عجل لولیک الفرج


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


میلاد منجی عالم بشریت، حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،

 مبارک باد.



التماس دعا



برچسب ها: عشق، ظهور، انتظار، منتظر، هفت سین، فرج، نیمه شعبان،
[ دوشنبه 25 فروردین 1393 ] [ 10:18 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

یا حبیب



سلام 

بعد از مدت ها اومدم این وبلاگ خاک خورده رو بتکونم و یه مطلبی بذارم


امروز اولین روز کاری من تو شرکت بود البته با تاخیر 15 دقیقه ای رسیدم

خیلی شلوغ بود

از صبح چند تا کار اسکن و پرونده سازی بهم گفتن

آخه یکی نیست بگه آقای مدیر این خانوم تازه اومده شمرده شمرده و کم کم بهش کار بگو

شاید استرس داره اصلا اول کارشه شاید یادش بره پشت سر هم میگی

ان شاءالله امروز فردا باهام قرارداد میبندن هنوز نمیدونم حقوقم چقدره اما اگه از یه حدی کمتر 

بدن نمیام!

الانم بیکارم و منتظرم اذان بگه برم نماز بخونم و بعدشم ناهار، البته جایی برای نماز خوندن 

ندارن باید زیرم روزنامه بندازم البته مهر آوردم خدا رو شکر

دلم بدجور هوای خونه رو داره دلم خیلی تنگ شده خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی

میخوام فرار کنم فکر خوبیه!

اما خب موفقیت با تلاش حاصل میشه

خدایا کمکم کن 


برچسب ها: کار، کار جدید، شرکت، موفقیت، شغل، شاغل،
[ شنبه 3 اسفند 1392 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
خدایا ...

این روزها حالم خوش نیست... می دانم می دانی...
حال و هوای بقیه هم مساعد نیست... می دانم می دانی...
زندگی بر وقف مراد نیست... می دانم می دانی...
هوای دلم  طوفانی و ابری شده مدام... می دانم می دانی...
آه کشیدن هایم دیگر نفس هایم را از سینه خالی نمی کنند... می دانم می دانی...
عشق برایم هیچ رنگی ندارد، حتی قرمز کم رنگ... می دانم می دانی...
لحظه هایم پر از سکوت خسته کننده ای است که عادت نمی شوند و این زجرآور است... می دانم می دانی...
نگاهم ، همه نگاهم ... گاهی نا امیدانه به زندگی می نگرند و همان گاهی برایم یک عمر می شود... می دانم می دانی...
می ترسم از افکاری که قلبم را وحشیانه میدرند و ناامیدانه مرا رها می کنند... می دانم می دانی...
شانه هایم در اوج جوانی خمیده شده اند و من خسته ی یک عمر... می دانم می دانی...
گاهی کم میاورد این جسم خاکی و ضعیف و نگاهش به آسمان است... می دانم می دانی...


یا رب... یا ربی

بی نهایت ها بار شکرت ، به خاطر نداده هایی که از روی مهربانی و حکمتت بود
و به خاطر داده هایی که مرا مورد رحمت و کرامت خویش قرار دادی 
می دانم همه چیز را می دانی ...
صدایم را میشنوی نگاه هایم را می بینی 
خدایا می دانم می دانی ...
من
جز 
تو 
کسی را ندارم...

 یا غیاث المستغیثین


برچسب ها: نیایش، خدایا، دعا، شکر، لحظه ها، زندگی، روزگار،
[ سه شنبه 5 شهریور 1392 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین

 

 و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

 

 

اللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْن یَومَ الْوُرُود

خدایا شفاعت امام حسین (ع) را روز ورود در صحنه محشر به من روزى کن

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم



برچسب ها: محرم، امام حسین علیه السلام، عاشورا، کربلا، شفاعت، عزاداری،
[ دوشنبه 29 آبان 1391 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

به نام خدا


 

میانمار، نسل کشی مسلمانان در سکوت
 

امام خامنه ای: یک مشت چکمه‌پوش دهها هزار مسلمان میانمارى را با فجیع‌ترین
 
وضع از خانه‌ى خودشان بیرون کردند؛ بچه‌ها و زنان و مردانشان را کشتند؛ اموالشان
 
را غارت کردند؛ هر کس توانسته جان خودش را بردارد، فرار کرده؛ در دنیا هم کسى
 
به کسى نیست؛ نه سازمان ملل حرفى مى‌زند، نه کمیته‌ى حقوق بشر فریادى مى‌کشد،
 
نه صلیب سرخ جهانى احساس مسؤولیتى مى‌کند، نه این کنفرانسها ومؤسسه‌هاى دروغىِ
 
دفاع از حقوق بشر و دفاع از صلح و غیره حرفى مى‌زنند.
 
 

qc6z1zat4ilvca4y7ho.jpg

 

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

 


برچسب ها: میانمار، مسلمانان، بودائیان، حقوق بشر، سازمان ملل، سکوت، نسل کشی،
[ چهارشنبه 4 مرداد 1391 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

نمیدونم چرا این موقع شب که خواب داره چشامو میبره دارم این چیزا رو ، اونم اینجا مینویسم ، فقط میدونم دلم خیلی پره ... خیلی ، خیلی زیاد

حس آدمی رو دارم که داره توی یه کوچه تاریک و وحشتناک که تهش بن بسته و فقط یه خونه هم داره ، فرار میکنه هر چی در رو میزنم کسی در رو باز نمیکنه آخه کسی تو اون خونه زندگی نمیکنه فقط امید دارم به لطف خدا قفل در باز بشه و من به اون خونه پناه ببرم .


بعضی وقتا یه اتفاقاتی تو زندگی میفته که زندگی روال گذشته خودشو نداره اتفاقاتی که یهو همه چی زندگیتو تحت تاثیر خودشون قرار میدن و به قولی گند میزنن به حال و آینده و همه آرزوهایی که داشتی و داری

اتفاقاتی که تحمل هر روزش مثل زهر همه وجودتو میدره و روحتو بیمار میکنه ، بعضی وقتا باعث همه این اتفاقا خودت نیستی و سهل انگاری یکی دیگه باعث میشه همه ی زندگیت یهو داغون بشه

تو تمام زندگیم به خاطر اتفاقان ریز و درشتی که برام پیش اومدن ، سعی کردم هرگز نگم ، چرا

میگفتم چرا نداره حکمت خداس ، تویی که قدرت درکش رو نداری ، صبور باش ، نشکن ، اره نشکن

اره بعضی ادما مثل آهن زنگ زده میمونن زنگ زدن ولی هنوز آهنن

حالا من پر از سوالم ، پر از گلایه

خدایا ... من خسته ی روزگارم ، خسته ی همه روزها و شبایی که با اشک سپری میشن ، خستم از این که در اوج جوونی احساس پیری میکنم ، خسته از آدمهای خاکستری که تو دنیای تاریکشون دارن کم کم دارن محو میشن

خستم از ترس ، این که هر روز پر از حس از دست دادن باشی ، خسته از دردهایی که دستهای شفا بخش تو را میطلبند ، خسته از امیدی که هر روز نا امید میشه ، خسته از دیدن چهره هایی که هروزشون شده غم و اندوه ، خسته از آه کشیدن هایی که دیگه نفس هامو از سینه خالی نمیکنه

خدایا میبینی من واقعا خستم ، تن خاکی و ضعیف من تحمل این همه فشار رو نداره

من پر از سوالم ، اما همه سوالام به کنار ، فقط یه سوال

مگه ما بجز تو کسی رو هم داریم که بهش پناه ببریم یا غیاث المستغیثین

خدایا کمکمون کن

یا ربی ، بی نهایت ها بار شکر


برچسب ها: اتفاقات تلخ، زندگی، اتفاق، دعا، سختی، خسته، خستگی، جوانی، آهن زنگ زده، سوال، روزگار، چرا، دلتنگی، صبر، در بسته، گله،
[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 03:10 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

فرشته ها هم میتوانند مرد باشند

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود…

ولی پدر ...

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ، ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد .

برای سلامتی همه پدر ها و مادر ها ، صلوات

اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

  میلاد امام علی علیه السلام و روز پدر بر تمامی مسلمانان جهان گرامی باد 


برچسب ها: پدر، روز پدر، امام علی علیه السلام، میلاد، سلامتی، دعا، فرشته، مرد،
[ یکشنبه 14 خرداد 1391 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

پس از ماه ها انتظار ، لحظه دیدار فرا رسید

صدای سوت قطار ، نوید حرکت به سوی مقصد را میدهد ، در ذهن پریشانم حرف هایم را مرور میکنم ، چه بگویم از دلتنگی ، از شیون های بی صدای قلبم که هر لحظه آزارم میدهند

یا رب ارحم ضعف بدنی

صدای ریل قطار ، صدایی که هر لحظه تکرار می شود ، ثانیه ها را باید تحمل کرد

چه روزها که لحظه دیدار را در ذهنم مرور نکردم .

لحظه وصال فرا رسید ، چقـــــــــــــدر زیباست

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام

زیباست وقتی که روبروی حرمش می ایستی و سلام میکنی و تمام درد دلت را از عمق وجود رها میکنی ، چقدر صورت های پر از اشتیاق مردم دیدنی است ،  چقدر دل های پر از دردشان ارزشمند است و اشک هایشان که بی ریا می بارند

میترسم ، میـترسم دستهای خالی مرا که فقیرانه به سوی خانه اش روانه شده ، خالی برگرداند

آقا ... اگر جوابم کنی ... با دلم چــــه کنم که دل بسته ی کرمت شده

اما ... اما میگویند ، این در که آمدی کرمش فرق میکند ، تَوَکَّلتُ عَلَی الله

در هر دیداری ، وداعی است اما در قلب ها که همیشه وصال است .

آقا به امید دیدار

 

 

 

 

 


برچسب ها: وصال، حرم امام رضا علیه السلام، انتظار، دیدار، قلب، اشک،
[ شنبه 6 خرداد 1391 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی.

 اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی ...

تمام روز با صبوری منتظر بودم.
با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،
شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی.
نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
اشکالی ندارد ...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو ...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ...

 

دوست همیشگی و دوستدارت : خدا
 

منبع : نمیدونم


برچسب ها: خدا، بنده، یک روز با خدا، انتظار، عشق،
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 08:24 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
[ چهارشنبه 9 فروردین 1391 ] [ 07:53 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

یاد آوری خاطرات کودکی

یه روز صبح با مادرم رفته بودیم آزمایشگاه تا از من خون بگیرن ، من رو گذاشتن روی میز و مادرم

کنارم روی صندلی نشست دکتر هم کنار من کمی با فاصله داشت سرنگ رو آماده میکرد و یه

خانومی لوله ای رو به دستم بست و رفت کنار ، من شدیدا ترسیده بودم و از ترس کیف مادرمو

گرفته بودم اما دیدم کیف گرفتن فایده نداره ، در خروجی رو دیدم که مسیرش باز بود همه رو

نگاه کردم دیدم هواسشون به من نیست یهو از میز پریدم و با سرعت رفتم بیرون ، از اتاق خارج

شدم و رفتم راهرو ،  اما خواستم فرار کنم که دکتره هم با سرعت اومد روبروی در اصلی رو گرفت

و گفت کجاااااااا

خلاصه اخرش از ما خون گرفتن و تمام


برچسب ها: خاطرات کودکی،
[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

امروز روز اول عیده

امروز خانواده دور هم بودیم بعد از تحویل سال همه عید رو به هم تبریک گفتیم بعد شیرینی که تو هفت سین گذاشته بودم رو به همه تعارف کردم به چهره همشون دقت کردم  هیچ کدومشون مثل سابق از ته دل  خوشحال نبودن  ، خدایا آخه عیده  

دو ساله که حال و هوای عید ، طعم سابق رو نداره انگار هر روزمون رو با اون حادثه میشمریم یک ماه گذشت یک سال  و حالا دو سال گذشت

امسال مامان قرآن خوند و من و بابا و برادرام گوش دادیم نمیدونم سال که تحویل شد هر کسی چه آرزویی کرد چه حاجتی خواست اما انشاءالله خدا نظر کنه بعد از تحویل سال و خوندن قرآن و دعا ، حافظ باز کردم

 یاد دو  سال پیش افتادم وقت تحویل سال  شب بود مهمون داشتیم رفتم یه گوشه خونه و تنها نشستم و نماز و قرآن خوندم یادمه وقتی قرآن خوندن تموم شد سال تحویل شد بعد حافظ باز کردم این شعر اومد : یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور / کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ، واقعا هم یوسف گمگشته برگشت خدا بهمون رحم کرد خیلی ، خیلی زیاد ، خدایا شکرت

امروز کلی مهمون داشتیم اما انگار  مثل سابق خوش نمیگذره "خدایا دلم برای گذشته ها تنگ شده "

تا دو سال پیش از بزرگتر ها عیدی میگرفتیم البته الان هم میگیریم اما از خدا ، یادم نیست  البته خدا که همیشه به بنده هاش لطف داره ، اما حالا  دو ساله که فقط از خدا عیدی میخوام خدایا میـــــــــــــدونم بنده خوبی برات نبودم اما به حق ، خدای خوبی برای من بودی و هستی و خواهی بود 

خدایا به خوبی خودت ، من بد رو ببخش  خدایا به خاطر همه چی ، بی نهایت ها بار شکر

خدایا امسال هم ازت عیدی میخوام نمیگم چی ، چون اونقدر حکیم و دانایی که میدونم خودت به همه چی آگاهی

خدایا عیدی من یادت نره

التماس دعا


برچسب ها: عید، عیدی، روز اول عید،
[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 07:57 ب.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]

روزگاری که گذشت ، شاید خوب ، شاید بد

تلخ یا شیرین ، هر چه که بود دیروز فرداست

یادگاری که برای لحظه ای از پس چشمان گذشت ، مهم نفس کشیدن هایم نبود ، مهم چگونه

زیستن بود ، زندگی برای که؟ برای چه؟ روزگاری از آسمان ، ماه ، ستاره اسمشان را قرض

میکردم و عاشقانه میسرودم و با دل تنگم وصالشان میدادم ، حافظ میخواندم و فال میگرفتم

 تا شاید حافظ شرح حال بگوید و اما ...

دستهای خالی و پر از نیازم را که بسوی درگاه حق شــــــــــاید همیـــــشه روان بود که الهی ...

 یاد لیلی میفتم روزگاری فکر میکردم لیلی شدم اما ندانستم که لیلی نشده

مجنون شدم . اه کشیدنهایم دیگر نفس هایم را از سینه خالی نمی کرد ، شبنم چشمانم دیگر

یاری نمی کردند تا زدوده شود پلیدی افکاری که قلبم را وحشیانه میفشرد

قلبم ....

قلبم آن قدر غم کشیده بود که حال و هوای مساعدی نداشت شاید طبیبان جور دیگری فکر

میکردند ، اما من هنـــــــــــــوز یادم هست ، آن روزی را که قلب ساده و دخترانه ام تپید و عشق

 را در چشمان او باور کرد. به قول سهراب :

شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟


برچسب ها: گذشته، خاطره، روزگار، دل نوشته،
[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 02:34 ق.ظ ] [ فاطمه ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

روزها فکر من این است و همه شب سخنم ، که چرا غافل از احوال دل خویشتنم



به وبلاگ وصال خوش آمدید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب